پر کرده است آینه را آه زلف تو
حیف است در محاق شود ماه زلف تو
شب با هلال ماه صفر همسفر شدم
با زایران کعبه به همراه زلف تو
من آمدم که دعوی پیغمبری کنم
با معجزات آیه ی کوتاه زلف تو
هر ره که می رویم به زلف تو می رسد
در امتداد سیر الی الله زلف تو
ای زلف تو مقرب درگاه کردگار
کی می شوم مقرب درگاه زلف تو؟
از مسجدالحرام به میخانه می روم
در حلقه ی جماعت گمراه زلف تو
از وبلاگ عشق علیه السلام
شعر از هادی محمدزاده
هیچ بارانی نیامد
گر که بگذاری، فراتر، یک قدم از آب پا را !
آنطرفتر، می توانی دید، خیلِ تشنه ها را
هیچ بارانی نیامد، کاش! بارانی می آمد
تا درآییم ا ز حصارِ این عطشسالی خدا را
آی باران! ما، تو را خواندیم، با لحنِ غریبی
تا تو، آیا، با کدامین لحن، خواهی خواند ما را!
با همه نومیدی و اندوه، دنبالِ تو گشتیم
بارها و بارها، پیچ و خمِ این جاده ها را
این صدایِ کیست، در بهتِ سکوتت؟!
پنجره بسته است،
شاید، می زند باران به شیشه
این صدایِ کیست؟ دریاب! این صدا را
از وبلاگ عشق علیه السلام
... افسر راهنمایی از موتورسواری که هنگام شب در جاده با یک اتوبوس تصادف کرده و در حال مرگ بود پرسید چی شده ؟ و یارو گفت؛ هیچی! دیدم دوتا چراغ از روبرو پیدا شد، فکر کردم که دو تا موتورسوارند، خواستم از وسطشان رد شوم که... افسر پرسید، حالا متوجه شده ای که ماجرا چی بود؟ و یارو گفت؛ آره! حالا فهمیدم که آن دو تا موتورسوار دست همدیگر را گرفته بودند که نتونستم از وسطشون رد بشم!!