تشنگان حقیقت

 آورده اند عارفی بلندمرتبه و صاحب کرامت با خود عهد کرد پای پیاده و بی زاد و توشه به مکه برود. در ابتدای راه جوانی را دید که به وی سلام کرد. شیخ ایستاد و جواب سلام وی را داد و چون در ظاهر او نگریست دریافت مسلمان نیست.
جوان از وی اجازت خواست تا همراهش باشد. شیخ ممانعت کرد و گفت: آنجا که من می روم تو را راه نیست. از این همراهی تو را چه سود؟!
جوان اصرار کرد که اجازه ده تا همراهت باشم شاید تبرکی باشد!
شیخ چون اصرار وی را دید چیزی نگفت و به راه افتاد و جوان نیز همراه وی گشت. یک هفته بی زاد و توشه بیابان را درنوردیدند تاآنکه جوان به ضعف آمد و گفت: ای شیخ! گستاخی کن و از خدای خود بخواه تا ما را توشه ای و قوتی رساند که گرسنه ام و توانم بریده است! شیخ از او فاصله گرفت و در گوشه ای دست به آسمان بلند کرد و گفت: پروردگارا، مرا پیش بیگانه خجل مگردان!
در حال از غیب طبقی آمد پر از نان و ماهی بریان و رطب و کوزه ای آب. نشستند و طعام خوردند و پس از لختی استراحت به راه افتادند.
یک هفته دیگر گذشت. شیخ رو به جوان کرد و گفت: تو خواستی که ما از معبود خود توشه بخواهیم و به ما رساند حال تو نیز به هر چه که اعتقاد داری و از هر معبودی که داری بخواه تا قوتی به ما رساند! جوان تکیه بر عصا زد و لب بجنبانید و در همان حال دو طبق ظاهر شد که هر طبق پر از نان و حلوا و ماهی و رطب و کوزه ای آب بود!
شیخ متحیر شد. جوان گفت: ای شیخ بخور که این را معبود من فرستاده است.
شیخ خجل گشت و لب به طعام نزد. جوان اصرار کرد و گفت؛ بخور تا تو را بشارت دهم! شیخ سر به پیش افکند و گفت: تا بشارتم ندهی نمی خورم. جوان سر به آسمان بلند کرد و گفت: بشارت نخستم آنکه... اشهدان لااله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله... و دیگر بشارت آنکه گفتم: الهی به حق این پیر که او را به نزدیک تو قدر و مرتبتی است و دین وی حق است طعامی فرست تا در روی وی خجل نگردم! و این نیز به برکت تو بود... طعامی خوردند و به راه افتادند.
شیخ گفت: با هم به مکه رسیدیم و او همانجا مجاور گشت و باز نگشت!
دیده بگشا!
تشنگان بیابان می دانند آب چیست! و ذلت کشیدگان عالم کفر و الحاد و شرک می دانند ایمان

لطیفه

!... دزدی پیراهنی دزدیده و برای فروش نزد مال خرها رفت ولی قبل از آنکه موفق به فروش آن شود، دزد دیگری پیراهن را از او دزدید و یارو دست از پا درازتر به خانه برگشت. یکی از دوستانش پرسید، پیراهن را چند فروختی؟ و دزد پاسخ داد؛ به همان قیمت خرید!!

به افتخار لگد


در خبرها آمده بود که به یکی از فوتبالیست های اروپایی بابت انتقال به باشگاه چلسی رقم افسانه ای 100 میلیون دلار (82 میلیارد تومان) پیشنهاد شده است. از آنجا که عصاره فوتبال، چیزی جز لگد زدن به سر و ته توپ نیست، یاد همان حرف معروف میلاد افتادیم که پیش از این فرموده بود «ای کاش به جای هفتاد سال قلم زدن، یک سال لگد می زدم» سروده زیر را به افتخار لگد و لگدپردانی تقدیم می کنیم.
گشوده ایم سخن را کنون به نام لگد
ستاده ایم سراپا به احترام لگد
دو صد هزار دلار است نرخ هر لگدی
امید آنکه بماند بجا دوام لگد
شده ریال ز دروازه لگد خارج
حساب مارک و دلار است در نظام لگد
لگد زدن برساند تو را به شهرت و پول
مگیر دست کم ای هموطن مقام لگد
رسی به کام دل خویش در زمین چمن
اگر به یاری داور رسی به کام لگد
لگد به دوره ما دست کم هزار دلار
برای هر نفری می شود تمام لگد
زعلم و فضل چه حاصل لگد بزن بر توپ
به دیگران برسان از من این پیام لگد
قلم نزن که کنون موقع لگد زدن است
رسی به ثروت و شهرت به اهتمام لگد
هزار سال قلم گرزنی ندارد سود
رسی به آرزوی خویشتن به گام لگد
بگو به سعدی و حافظ که ادعا نکنید
در آن مقام که مجلس بود به نام لگد
زمانه رام نگردد به عقل و دانش و فهم
شود بدون چک و چانه لیک رام لگد
شده به استادیوم جمع صد هزار نفر
نه از برای من و تو به ازدحام لگد
ترقی من و تو بر همان لگد زدن است
بریم فیض هم از لطف مستدام لگد
بدا کسی که بیفتد به دام دروازه
بهوش باش نگردی اسیر دام لگد
به دور ماست لگد بهتر از هزار کتاب
مرا به اهل کتاب است این پیام لگد
کوپن فروش بود یا اگر بود بیکار
رسد زصفر به عالیترین مقام لگد
گلی زدی اگر از راه دور یا نزدیک
همیشه باش تو در فکر انتقام لگد
برای اینکه تماشا کنی بساط طرب
بکن همیشه تماشا زپشت بام لگد
لگد زدن زغلامی رساندت بر اوج
از آن شدند گروهی به جان غلام لگد
لگدپرانی همچون منی ندارد سود
از آن شده است به امثال من حرام لگد
لگد به توپ بزن گر زنی نزن به شکم
که این پیام بود آخرین کلام لگد
تو را چه سود زدانش، لگد بزن، همه عمر
بگیر در کف خود ای پسر زمام لگد