![]()
چو پاییز می ریزم از خویشتن
که سر سبز بر خیزم از خویشتن
به شوق شکوفا شدن وا شدن
بهاری بر انگیزم از خویشتن
نداده است بر من دل خسته ام
مجالی که بگریزم از خویشتن
مرا شوق آبی شدن می برد
به دریا ، که لبریزم از خویشتن
من آن موج در خویش غلتیده ام
که روزی بپا خیزم از خویشتن

¤ ¤ ¤ ¤ ¤
آن کس که در زمانه شود آشنای پول
با هیچ چیز انس نگیرد سوای پول
دنیاپرست تا گره از کار واکند
دستی زند به دامن مشکل گشای پول
مزدور تا که مزد بگیرد ز اجنبی
خود را فروخته چو بزی در بهای پول
یک جیره خوار، نوکر بیگانه می شود
فرمان از او برد همه جا از برای پول
خلقی همه گرسنه پولند، اغنیا
دارند بیشتر ز همه اشتهای پول
هرگز جدا نمی شود از جیب پولدار
آن اسکن درشت، بنازم وفای پول
لیکن به ما که می رسد از ما کند فرار
ما خود ندیده ایم به غیر از جفای پول
یکدم جدا نمی شود از پول، یک وکیل
تا آخرین نفس رود او پا به پای پول
از هر چه بگذری به برش پول خوشتر است
از هر صدا خوش است به گوشش صدای پول
هر جا قدم نهی بود از پول گفت وگو
پر شد جهان ز همهمه و هوی و های پول
از پول و پولدار کشیدیم بس که ناز
عادت نموده ایم به عور و ادای پول
هرگز حیا نمی کند از روی مفلسان
آخر چه شد خجالت و شرم و حیای پول؟
گفتا: طبیب بنده که بر درد های تو
دارم دوا برای شفا جز دوای پول
دوش از حسابدار اداره، علی الحساب
صدفحش آبدار شنیدم به جای پول
آن کس که مستقر شده در بانک مرکزی
شغل شریف اوست همان کدخدای پول
از راکفلر گرفته الی شخص کارمند
هستند بیش و کم همه از دم گدای پول
سرمایه دار عاقبت الامر می کند
با حرص و آز دین و دل و جان فدای پول
رفت آن کسی که راه جناب «جزایری»
بگذشت عمر او همه در ماجرای پول
آن کس که پول، قبله و دین و خدای اوست
چون مرغ می پرد دل او در هوای پول
بی پول
money