یاران چه غریبانه, رفتند از این خانه
هم سوخته شمع ما, هم سوخته پروانه
بشکسته سبوهامان, خون است به دلهامان
فریاد و فغان دارد دردىکش میخانه
هر سوى نظر کردم, هر سوى گذر کردم
خاکستر و خون دیدم ویرانه به ویرانه
افتاده سرى سویى, گلگون شده گیسویى
دیگر نبود دستى تا موى کند شانه
تا سر به بدن باشد, این جامه کفن باشد
فریاد اباذرها, ره بسته به بیگانه
لبخند و سرورى کو, سرمستى و شورى کو
هم کوزه نگون گشته, هم ریخته پیمانه
أتش شده در خرمن, واى من و واى من
از خانه نشان دارد خاکستر کاشانه
ای واى که یارانم, گلهاى بهارانم
رفتند از این خانه, رفتند غریبانه
از پرویز بیگى حبیب آبادى
- وقتی به مقبره بزرگان می نگرم هرگونه احساس رشک در من می میرد
- وقتی به سنگ نوشته زیبا رویان می نگرم هر گونه آرزوی اغراق آمیز را از دست میدهم
- وقتی اندوه پدران و مادران را بر مزار فرزندانشان می بینم دلم از شفقت آب میشود
- وقتی مقبره پدر یا مادری را می بینم بیهودگی اندوه بر رفتگانی را می بینم که چندی دیگر خودمان باید از پی آنها برویم
- وقتی پادشاهان را در کنار آنان که مدفونشان کرده خفته می بینم با اندوه و حیرت به نفاقها و مشاجره های حقیر آدمی پی می برم
- وقتی به تاریخ مقابر می نگرم چه آنها که دیروز مردند چه آنان که ششصد سال پیش به روز بزرگی می اندیشم که همه ما معاصرانی خواهیم بود که با هم به پا خواهیم خاست