فاش گویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
هر کس به دلیلی دل ما می شکند
بیگانه جدا دوست جدا می شکند
بیگانه اگر می شکند حرفی نیسـت
از دوست بپرسید چرا مـی شکند
میگذرم از میان رهگذران , مات
مینگرم در نگاه رهگذران , کور
این همه اندوه در وجودم و من , لال
این همه غوغاست در کنارم و من دور !
دیگر در قلب من , نه عشق , نه احساس
دیگر در جان من , نه شور , نه فریاد
دشتم , اما در او نه ناله ی مجنون !
کوهم , اما در او نه تیشه ی فرهاد !
هیچ نه انگیزه ای , که هیچم , پوچم !
هیچ نه اندیشه ای , که سنگم , چوبم !
همسفر قصه های تلخ غریبم .
رهگذر کوچه های تنگ غروبم .
ان همه خورشیدها که در من میسوخت ,
چشمه ی اندوه شد ز چشم ترم ریخت !
کاخ امیدی که برده بودم تا ماه ,
اه , که اوار غم شد و به سرم ریخت !
زورق سر گشته ام که در دل امواج
هیچ نبیند , نه ناخدا , نه خدا را
موج ملالم که در سکوت و سیاهی
میکشم این جان از امید جدا را
میگذرم از میان رهگذران , مات
میشمرم میله های پنجره ها را .
مینگرم در نگاه رهگذران , کور
میشنوم قیل و قال زنجره ها را .
فریدون مشیری