پیوسته مرگ پیش نگاهش چو عید بود
نامش سپید باد که راهش سپید بود
با آنکه قفل وحشت شب را شکسته بود
دروازه ی بهشت خدا را کلید بود
هم آن بزرگ ، گوشه ی چشمی به تاک داشت
هم سایه ای برای درختان بید بود
عرفان عاشقانه ی عین القضاتی اش
شیرازه بند لمعه ی شیخ شهید بود
آن مرد پیش از آنکه بیاید به عرش رفت
آن مرد پیش از آنکه بمیرد شهید بود
تقدیم به مردم زجر کشیده افغانستان
برایم نامه از کابل رسیده
دوباره خون به رگها یم دویده
نوشته مادرپیرم که برگرد
جوان گشته صفورا قد کشیده
صفورا دختر همسایه ماست
قشنگ و تازه و تر مثل گلها ست
یگانه یادگار بابه صفدر
برایم نوعروس آرزوها ست
کنون که شهر ما آزاد گشته
وطنداران ما دلشاد گشته
زغربت می گریزم سوی کابل
که آنجا نظم نو ایجاد گشته
به شهر آرزوها می روم من
پراز عشق و تمنا می روم من
به دوشم کوله باری از عواطف
به دیدا ر صفورا می روم من
یاسین خموش ــ مشهد
غریبه در سرزمین غریب