عده ای از اهالی محله، شخص نیمه جانی را به بیمارستان آوردند، پزشک پرسید چی شده؟
جواب دادند که در یک آتش سوزی دچار سوختگی شده است. پزشک با تعجب پرسید؛ پس چرا دست و پایش شکسته و سرش شکاف برداشته است؟ یکی از آنها گفت؛ آقای دکتر! آخه وقتی بدنش آتش گرفت، با بیل خاموشش کردیم!!
هر صبح با سلام تو بیدار می شویم
ازآفتاب چشم تو سرشار می شویم
درچشمهای آبی ات ای تا افق وسیع
یکآسمان ستاره سیار می شویم
سلمان هراتی
شخص موقری در حال عبور از یک محله بود. بچه ای به او گفت؛ آقا! بی زحمت زنگ در این خانه را بزنید و آن شخص با وقار که فکر می کرد آنجا خانه آن کودک است و دستش به زنگ نمی رسد، زنگ در خانه را زد. در این هنگام، کودک به او گفت؛ خیلی عالی شد، حالا بدو بیا که باید فرار کنیم!! الان صاحب خونه سر می رسه!