حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
من لاف می زنم این کار کی کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم
در کار چنگ و بر بط و آواز نی کنم
از قیل و قال مدرسه ، حالی دلم گرفت
یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم
سلام مرد بی خاکریز! سلام مرد بی باروت!
به یادمان ورودت که افتادم، لرزشی در وجودم افتاد.
انگار آمدی تا ما را خجالت بدهی و بی خودمان کنی... و من جز تکرار همین لرزش کاری نمی توانم. صبوری تو مرا به حقارت می آورد و گاه به حسادت وا می دارد.
با دل ما چه کردی... با دردهایت که نمی شود آسان به کسی بگویی چه می کنی حالا؟!
هنوز شعر می گویی؟ شعر سکوت تو در آن سالها، حالا آغاز فریادهای تازه است. تکه ای برایم بخوان از معصومیتت. از خودت. که تو «خود» را می سرودی.
آهای مرد بی خاکریز! تو وقتی آمدی باز «بابا- بابا» بود که دخترت می خواند و چه شادمانه با آن چشمهای سیاه می زید حالا. تو وقتی آمدی باز پس از سالها بر سر سفره خانه تکه نانی ساری شد و خرده پنیری. دوش تو صبح به صبح بوی گندم گرفت، سینه ات طعم پنیر. تو با «درد» زائیده شدی و با «درد» زندگی می کنی و بگو از کدامین سمت کدام سوی این شهر بی شبتاب و مهتاب و آفتاب، می شود باز سراغی از امثال تو گرفت که پاک باشی، خیلی پاک و خدمتگزار.
مرداد که می شود، من یاد تو می افتم. یاد سروهای سربلند. یاد آن چشمهای قشنگ که دلم می خواهد قابشان کنم تا آخر همین جوری بماند، توی یک قاب چوبی.
نازنینم! ببین سگ ها و بوقلمون ها چه زیاد شده اند.
مرا پشت پلک خاطراتت سنگر بده.
... و برایم دعا کن، برای دلت دعا می کنم.
من بخال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
فارغ از خود شدم و کوس انا الحق بزدم
همچو منصور خریدار سر دار شدم
غم دلدار فکنده است بجانم شرری
که بجان آمدم وشهره بازار شدم
در میخانه گشائید برویم شب و روز
که من از مسجد و ا ز مدرسه بیزار شدم
جامه زهد و ریا کندم و بر تن کردم
خرقه پیر خراباتی و هشیار شدم
واعظ شهر که از پند خود آزارم داد
از دم رند می آلوده مدد کار شدم
بگذارید که از بتکده یادی بکنم
من که با دست بت میکده بیدار شدم
از اشعار حضرت روح الله
با تشکر از http://labeyar.persianblog.com