لطیفه

می گویند شخصی در مسابقه کفتربازی شرکت کرده و به جای کبوتر، یک الاغ با خودش آورده بود به او گفتند، برای مسابقه ای که پرواز کردن لازمه آن است چرا الاغ با خودت آورده ای و یارو گفت؛ آخه فکر کردم که این خره دیگه، یک دفعه دیدی پرید!

همسایه ما

تمام سال ها از تو غمت سرمایه ما شد
غروبی بی فروغ از رفتنت همسایه ما شد
شبیه کودکانی با لجاجت های سیب آلود
فقط فکر و خیالت تا همیشه دایه ما شد
تو که هرگز نبودی تا ببینی ای امید من
چه شاخ و برگ های نارسی چون سایه ما شد
نهال آشنایی هایمان در خلوتی خاکی
به شوق دیدنت ای نازنین همسایه ما شد
به قلب قاصدک ها انتظار دیدنت ای گل
امید آخرین فریاد- تنها آیه ما شد

لطیفه

راننده ناشی و بی گواهینامه ای با دو عابر تصادف کرده بود. یکی از آنها در جا فوت کرده و دیگری که پایش شکسته بود، از درد ناله و فریاد می کرد. راننده ناشی و از خود راضی با عصبانیت سر او داد کشید و گفت: چیه! چه خبرته؟! اون یکی با اینکه مرده اعتراضی نداره و ساکت خوابیده ولی تو که فقط پایت شکسته چه خبرته که این جور داد و فریاد راه انداختی؟!