![]()
ما هرچه داریم و هرچه بر ما می گذرد از این حب نفس و از این انانیت است:
«اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک» ]بدترین دشمنان تو، نفس خودت است که بین دو پهلویت قراردارد[ یک چنین تعبیری است، از همه دشمنها بدتراست، از همه بتها بزرگتر است، مادر بتهاست: «مادر بتها، بت نفس شماست»، از همه بتها بیشتر، انسان به این]نفس خودش[ عبادت می کند، توجهش به این بیشتر است و تا این بت را نشکند نمی تواند الهی شود. نمی شود هم بت باشد و هم خدا، این نمی شود، هم انانیت باشد و هم الاهیت باشد، تا از این بیت، از این بتخانه، از این بت رها نشویم و پشت نکنیم به این بت و رونکنیم به خدای تبارک و تعالی و از این خانه خارج نشویم یک موجودی هستیم به حسب واقع بت پرست، ولو به حسب ظاهر خداپرست!
****
مولانا:
نفست اژدرهاست او کى مرده است از غم بى آلتى افسرده است
گر بیابد آلت فرعون او که به امر او همى رفت آب جو
آن گه ا و بنیاد فرعونى کند راه صد موسى و صد هارون زند
کرمک است آن اژدها از دست فقر پشه اى گردد ز جاه و مال صقر
اژدها را دار در برف فراق هین مکش او را به خورشید عراق
تا فسرده مىبود آن اژدهات لقمهى اویى چو او یابد نجات
مات کن او را و ایمن شو ز مات رحم کم کن نیست او ز اهل صلات
کان تف خورشید شهو ت بر زند آن خفاش مرده ریگت پر زند
مى کشانش در جهاد و در قتال مردوار اللَّه یجزیک الوصال
چون که آن مرد اژدها را آورید در هواى گرم و خوش شد آن مرید
لاجرم آن فتنهها کرد اى عزیز بیست همچندان که ما گفتیم نیز
تو طمع دارى که او را بىجفا بسته دارى در وقار و در وفا
هر خسى را این تمنا کى رسد موسیى باید که ژدرها کشد
صد هزاران خلق ز اژدرهاى او در هزیمت کشته شد از راى او
![]()
قاصدک هان چه خبر آوردی ؟
از کجا و از که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری ، نه ز دیار و دیاری ، باری
برو آنجا که ترا منتظرند
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصدک تجربه های همه تلخ ،
با دلم می گویند ،
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب
قاصدک هان ، ولی آخر ایوای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آیا کجا رفتی آی ،
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی جایی ، در اجاقی ؟
طمع شعله نمی بندم
خردک شوری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
مهدی اخوان ثالث

شخصی یک غزل سعدی را در جمعی خواند و ادعا کرد که خودش سروده است. به او گفتند ولی این غزل متعلق به سعدی است و آن را از دیوان سعدی کش رفته ای! یارو گفت: نه خیر! سعدی این غزل را از دیوان من برداشته و به نام خودش جا زده است. به او گفتند: ولی تو که در دوران سعدی اصلا وجود نداشتی و یارو با قیافه حق به جانب گفت: خب! اگر بودم که نمی گذاشتم سعدی غزل مرا کش برود.