امید دلهای عاشق


پروردگارا! همیشه من می گویم تو جواب کی دهی. کدام آهم را بی جواب گذاشته ای؟ کدام نوایم را نشنیده ای؟ کدام گریه هایم را باور نکرده ای؟ و کدام قلب عاشق را نشناخته ای؟ می دانم می دانم که تو قادری. رحمانی و رحیمی پس مرا هم می شناسی، صدایم و نوایم را می شنوی. می خواهم زیباترین کلمه ها را در تو خلاصه کنم. زیباترین واژه ها را برای تو بگویم. تو همان امید دلها و نوای جان ها هستی.

لطیفه


... مادری به دختر کوچکش که مریض شده و حاضر به خوردن دارو نبود، گفت؛ من نمی دونم چرا اصرار داری که فقط از دست مادربزرگ این شربت را بخوری؟ و دختر کوچولو پاسخ داد. واسه اینکه دست مادربزرگ می لرزه و شربت به زمین می ریزه!

به مناسبت هفتادمین سال تولد سهراب سپهری



سراب(سهراب)

آفتاب است و ، بیابان چه فراخ !
نیست در آن نه گیاه و نه درخت.
غیر آوای غرابان ، دیگر
بسته هر بانگی از این وادی رخت.

در پس پرده ای از گرد و غبار
نقطه ای لرزد از دور سیاه:
چشم اگر پیش رود ، می بیند
آدمی هست که می پوید راه.

تنش از خستگی افتاده ز کار.
بر سر و رویش بنشسته غبار.
شده از تشنگی اش خشک گلو.
پای عریانش مجروح ز خار.

هر قدم پیش رود ، پای افق
چشم او بیند دریایی آب.
اندکی راه چو می پیماید
می کند فکر که می بیند خواب.