می گویند
تعدادی دیوانه را با
هواپیما از نقطه ای به نقطه دیگر
منتقل می کردند،
و خلبان که از سروصدای آنها کلافه شده بود
به میهماندار گفت آنها را ساکت کند.
بعد از چند دقیقه دیگر صدایی از دیوانه ها
بلند نشد، خلبان از میهماندار پرسید
چه کردی؟ و میهماندار پاسخ داد،
در را باز کردم گفتم
بروند توی حیاط
بازی کنند!!

گدایی در خانه ای را زد
و تقاضای پول کرد، صاحبخانه پاسخ داد،
پول نداریم، گدا گفت، اگر لباس هم بدهید خوشحال می شوم.
صاحبخانه گفت؛ لباس هم نداریم. گدا گفت؛ لااقل قدری غذا بدهید، صاحبخانه پاسخ داد، غذا هم نداریم و گدا که عصبانی
شده بود به صاحبخانه گفت؛
پس معطل چه هستی؟
بند و بساطت را جمع کن
و بیا با هم برویم گدایی!!
![]()
می گویند دو نفر که هر یک دیگری را احمق تر می دانست تصمیم گرفتند، مشخصات خود را به کامپیوتر داده و جواب دقیق را دریافت کنند. اولی مشخصات خود را وارد کامپیوتر کرد و کامپیوتر بعد از چند لحظه جواب داد؛ خیلی خره! خیلی خره! و دومی که از این پاسخ خیلی سرحال آمده بود مشخصات خودش را وارد کرد و کامپیوتر پاسخ داد؛ صد رحمت به خر! صد رحمت به خر...