مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویش دارم
صفای خلوت خاطر از آن شمع چو گل جویم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
از صدر
عهدى که بسته بودم با پیر مى فروش
در سال قبل تازه نمودم دوباره دوش
از قیل و قال مدرسهام حاصلى نشد
جز حرف دلخراش پس از آن همه خروش
دستى به دامن بت مه طلعتى زنم
اکنون که حاصلم نشد از شیخ خرقه پوش
بار خدایا، درود بفرست بر حاملان عرش خود، فرشتگانى که در تسبیح تو سستى نپذیرند و از تقدیس تو ملال نگیرند و از پرستش تو در نمانند و فرمانبردارى تو را آن گونه به جدّ در ایستند که چشم بر هم زدنى کوتاهى نورزند و از عشق و شیفتگى تو ذرهاى غفلت نکنند.