من گمان می کردم

من  گمان می کردم؛
دوستی همچون سروی سر سبز؛
چار فصلش همه آراستگی است.
من چه می دانستم؛
هیبت باد زمستانی هست.
من چه می دانستم؛
سبزه می پژمرد از بی آبی؛
سبزه یخ مزند از سردی
من چه می دانستم؛
دل هر کس دل نیست
قلب ها ؛ ز آهن و سنگ
قلب ها؛ بی خبر از عاطفه اند.

حمید مصدق

چو پاییز

چو پاییز می ریزم از خویشتن
که سر سبز بر خیزم از خویشتن
به شوق شکوفا شدن وا شدن
بهاری بر انگیزم از خویشتن
نداده است بر من دل خسته ام
مجالی که بگریزم از خویشتن
مرا شوق آبی شدن می برد
به دریا ، که لبریزم از خویشتن
من آن موج در خویش غلتیده ام
که روزی بپا خیزم از خویشتن
کاکائی

شریعتی

یکی از فلاسفه ی یونان به مرگ محکوم شده بود و خویشاوندی می گریست.
فیلسوف پرسید: چرا گریه می کنی؟
گفت : چون تورا بی گناه می کشند.
گفت : دوست داشتی گناهکارم بکشند؟ این چه گریه ای است، که برای من افتخار بزرگی است، که بی گناه کشته می شوم و اگر جز این بود و گناهکار کشته می شدم، که باید کشته می شدم!
این برای من امتیاز بزرگی است که دشمنم، دشمنی معصوم کش و بی گناه کش و ستمکار است. اگر دشمنم عادل و منطقی می بود و بر اساس حکم و حق و قضاوتی محکومم می کرد که برایم هیچ نمی ماند.
دکتر شریعتی تاریخ ادیان ج 2 ص 5
                          ازیقین