من گمان می کردم؛
دوستی همچون سروی سر سبز؛
چار فصلش همه آراستگی است.
من چه می دانستم؛
هیبت باد زمستانی هست.
من چه می دانستم؛
سبزه می پژمرد از بی آبی؛
سبزه یخ مزند از سردی
من چه می دانستم؛
دل هر کس دل نیست
قلب ها ؛ ز آهن و سنگ
قلب ها؛ بی خبر از عاطفه اند.
حمید مصدق
چو پاییز می ریزم از خویشتن
که سر سبز بر خیزم از خویشتن
به شوق شکوفا شدن وا شدن
بهاری بر انگیزم از خویشتن
نداده است بر من دل خسته ام
مجالی که بگریزم از خویشتن
مرا شوق آبی شدن می برد
به دریا ، که لبریزم از خویشتن
من آن موج در خویش غلتیده ام
که روزی بپا خیزم از خویشتن