از رنجی که می بریم

به مناسبت سالروز درگذشت جلال آل احمد

اثر آدمی بر دل ها به اندازه آثاری است که پس از مرگ، و به نیکی از خود بر جای می گذارد. تو گویی مرگ برای این دست از آدم ها، حکم یک روز تولد دیگر است... و به گمانم «جلال» یکی از همین ها بود. یعنی منهای روز تولدش، 11/9/1302، در روز دیگری چون این روزها نیز متولد گشت. سی وچهار سال پیش. هفدهم شهریور .48 اسالم گیلان.
می گویند رفته بود تا در یک مکان خلوت، گمشده خویش را در درون خویشتن پیدا کند، و پیدا کرد؛ رفت اما بهتر از آن گونه که زیسته بود. بی سبب نبود که مولای مان «جلال آل قلم» نامش نهاد. می دانی! او برای نوشتن، کلاس نمی گذاشت. اصلا مثل اینکه با «قلم» گام برمی داشت نه با قدم. آنهایی که آثار جلال را از سر انصاف خوانده اند، پذیرفته اند که گذشته جلال پر از «نگاه کردن» بود، نه مملو از «گناه کردن». آه! که گاه برای رسیدن به گنج، جز بردن رنج، کار دیگری نیز باید انجام داد؛ عبور از لجنزار عیش. چه اینکه بی هزینه نتوان «گلزار عشق» را زیارت کرد. اگر جلال از تهمت ها نترسید و به خطر زد، برای این بود که اعتقاد داشت «معرفت»، حرف اول را در دین می زند. نه! نمی توان صراحت قلم جلال را بهانه قرار داد، و او را با یک «ارزیابی شتاب زده»، بی دین خطاب کرد. والا «نفرین زمین» ما را خواهد گرفت. در ثانی ما در این مملکت مگر چند تا روشنفکر داریم که «تجربه» را فدای «ترجمه» نکرده باشند؟!
¤ ¤ ¤
توتم جلال، قلم او بود، و مامش، وطنش، و تنش، اسلام را می جست. آری! اسلام. اسلام، نه آن چیزی بود که جلال بخواهد دل از آن برکند. چه، از تحجر بریده بود. از تجدد رمیده بود. حال هر چند در ردیابی مصادیق، دچار اشتباهاتی نیز شد ولی خیلی زود یار را از اغیار بازشناخت. برگشت. در آغوش اصل خود آرام گرفت، فریاد زد؛ هیهات! این «غرب زدگی »ها چیست که در «دید و بازدید»های مان موج می زند؟ چرا نمی خواهیم از «سرگذشت کندوها» عبرت بگیریم؟ به کدامین حق، به یک مشت «بیگانه»، اجازه داده ایم منکر «نون والقلم» شوند؟!
¤ ¤ ¤
جلال، تعبیر «زن زیادی» را یک «سوءتفاهم» می دانست. سر همین، هنگام «بازگشت از شوروی»، و به عشق «تات نشین های بلوک زهرا»، از «مدیر مدرسه»ای نوشت که سالیانی بعد، در حج برای خودش، نه کسی که «خسی در میقات» شده بود. آری! او احرام بست و در کنار آن «هفت مقاله»، «سه مقاله دیگر»، نوشت تا ثابت کند روشنفکران این مرزوبوم، اغلب در خدمت خیانت، بوده اند؛ او نشان داد که «قمارباز»ان، همین طوری هم حق نواختن «سه تار» را ندارند، چه رسد با «دست های آلوده»!!
¤ ¤ ¤
... و هرگز ننوشت مگر؛ «از رنجی که می بریم»!

مولود کعبه



میلاد با سعادت یگانه مولود کعبه ، قرآن ناطق ، خورشید فروزان همه عصر ها و نسلها ، امام علی (ع) برشما مبارک باد



علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ما سوا فکندی همه سایه هما را

دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ار نه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر توست اکنون با اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابو العجا یب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو بدوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که می تواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

بامید آنکه شاید برسد به خاکپایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان بدعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب هر دم بنوازد آشنا را

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنایی بنوازد آشنا را

ز نو.ای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا



استاد شهریار


یا علی

راز   بگشا   اى   على  مرتضى       اى پس سوء القضا حسن القضا

 

اى على که جمله عقل و دیده‏اى       شمه‏اى  واگو از آن چه دیده‏اى‏

 

تیغ حلمت جان ما را چاک کرد             آب  علمت  خاک  ما را پاک کرد

 

در   شجاعت  شیر  ربانى ستى        در مروت خود که  داند  کیستى‏