نیلوفر (سهراب سپهری )

 

از مرز خوابم می گذشتم،
سایة تاریک یک نیلوفر
روی همة این ویرانه فرو افتاده بود.
کدامین باد بی پروا
دانة این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

در پس درهای شیشه ای رؤیاها،
در مرداب بی ته آیینه ها،
هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم
یک نیلوفر روییده بود.

گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم.

بام ایوان فرو می ریزد
و ساقة نیلوفر برگرد همة ستون ها می پیچد.
کدامین باد بی پروا
دانة این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

نیلوفر رویید،
ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید.
من به رؤیا بودم،
سیلاب بیداری رسید.
چشمانم را در ویرانة خوابم گشودم:
نیلوفر به همة زندگی ام پیچیده بود.
در رگ هایش، من بودم که می دویدم.
هستی اش در من ریشه داشت،
همة من بود.
کدامین باد بی پروا
دانة این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

 

روضه ی رضوان

من که از آتش دل چون خم می در جوشم
              مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم
                        قصد جانان است طمع در لب جانان کردن
                                 تو مرا بین که در این کار به جان می کوشم
                                            پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت
                                                          من چرا ملک جهان را به دو جو نفروشم

شب و خیال

شب و خیال و خاطره بیا به همصدایی ام
رها نمیکنم  تو را که تشنه رهایی ام
سحر  شد و نیامدی عزیز دلربای من
کنون دگر همه دل ام بیا به دلربایی ام
هزار و یکشب دگر به ماه خیره می شوم
که انتظار میبرد به باغ دلگشایی ام
ز خود برون شدم بیا که ابر تیره می رسد
چرا جدا نمی کنی از اینهمه جدایی ام
من از تو گر نگفته ام اسیر ناتوانی ام
تویی که شاعر منی بیا به همسرایی ام
هوا پر از حضور تست تو در حوالی منی
که ماه نقره گون شده به شام اشنایی ام
تو چشمه های روشنی نهفته در دل نمک
حضور ابر و سبزه در کویر بی ریا یی ام
ز مرز نور تا عبور  گذر به وادی حضور
نیامدی   می امدم کنون همه خدایی ام