هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید
چنان کرشمه ی ساقی دلم ز دست ببرد
که با کس دگرم نیست برگ گفت و شنید
بهار می گذرد مهر گسترا دریاب
که رفت موسم وحافظ هنوز می نچشید
در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید
و زین مرگ مترسید
کز این خاک برایید سماوات بگیرید
بمیرید
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست راهی ار نزدیک تر دانی بگو
بمیرید بمیرید
و ازین ابر برایید چو زین ابر برایید همه بدر نوینید