درد دل با خدا

آن بشنیدم که یکی کارمند
نیمه شبی رفته به نزد خدا
گفته: خدایا من و آقای ایکس
هر دو تو را بنده، در این ماجرا
اوست چرا صاحب ملک و زمین
مالک ده برج، ولی بنده را
کرده ای اینگونه ندار و فقیر
این همه تبعیض و تفاوت چرا؟
در پی این خواسته و این سؤال
آمده بر گوش دلش این ندا
بنده من، بنده مظلوم من
باش که آگاه کنم من تو را
ثروت او جمله ز راه حرام
آمده حاصل نه به صدق و صفا
می کند از هر طرفی جمع مال
شرم نه از خلق نه از من حیا
او نه به من بلکه به اهریمنان
تکیه نموده است هم از ابتدا
لیک تو بر من شده ای متکی
در همه احوال نه بر اشقیا
در بر من اوست غریبه ولی
بوده و هستی تو به من آشنا
مصلحت این است که رزق حلال
بر تو دهم، کن به همان اکتفا
اوست پس از مرگ بسی روسیاه
لیک تو خوشحال به روز جزا
رانده درگاه من او، لیک تو
نیستی از رحمت و لطفم جدا
در طلب من تو دهی جان ولی
او به ره مال کند جان فدا

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد