دوست

دوست مشمار آنکه در نعمت زند      لاف یاری و برادر خاند گی
دوست آن که بگیرد دست دوست  
  در پریشان حالی و در ماندگی

مرد و درد

مرد را دردی اگر باشد خوش است......... درد بی دردی دوایش آتش است
با تشکر از قصه شوق

ساده بودی مثل سایه،مثل شبنم رو شقایق
مثل لبخند سپیده ،مثل شب گریه عاشق

بی تو شب دوباره اینه،روبه روی غم گرفته
پنجره بازه به بارون،من ولی دلم گرفته!

واژه رنگ زندگی بود ،وقتی تو فکر تو بودم
عطر گل با نفسم بود،،،وقتی از تو میسرودم