باغ‌ ندارم‌
خانه‌ ندارم‌
رویا ندارم‌
خواب‌ دارم‌. عشق‌ دارم‌.
نان‌ دارم‌. اطلسی‌ دارم‌
احمد رضا احمدی‌

آب را گل نکنیم :

·        آب را گل نکنیم :
در فرو دست انگار ، کفتری می خورد آب.

یا که در بیشه دور ، سیره ای پر می شوید.
یا در آبادی ، کوزه ای پر می گردد.

آب را گل نکنیم:
شاید این آب روان ، می رود پای سپیداری ، تا فرو شوید اندوه دلی.
دست درویشی شاید ، نان خشکیده فرو برده در آب.

زن زیبایی آمد لب رود،
آب را گل نکنیم :
روی زیبا دو برابر شده است.

چه گوارا این آب !
چه زلال این رود!
مردم بالا دست ، چه صفایی دارند!
چشمه هاشان جوشان ، گاوهاشان شیر افشان باد !
من ندیدم دهشان ،
بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.
ماهتاب آنجا ، می کند روشن پهنای کلام.
بی گمان در ده بالا دست ، چینه ها کوتاه است.
مردمش می دانند ، که شقایق چه گلی است.
بی گمان آنجا آبی ، آبی است.
غنچه ای می شکفد ، اهل ده با خبرند .
چه دهی باید باشد!
کوچه باغش پر موسیقی باد !
مردمان سر رود، آب را می فهمند.
گل نکردنش ، ما نیز
آب را گل نکنیم.

سهراب سپهری 

پرهای زمزمه



مانده تا برف زمین آب شود .
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر .
ناتمام است درخت .
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات .

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید .
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری میرسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام .
مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد
پس چه باید بکنم
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنه زمزمه ام ؟؟؟

بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم .

از

http://tarlan.persianblog.com/