حکایت شب و مهتاب


هنگامه ای بود سخت تاریک. فقر و فرق و فساد بیداد می کرد. «شب» با چشم غره ای که به مهتاب رفت، سکوت را اینگونه شکست؛ «این همه ظلمت، گردن نور کم سوی توست. اگر خورشید بود...» نه، مهتاب هیچ نگفت. خونش را کثیف نکرد. «مرّوا کراما» ریشه در جانش داشت.
¤¤¤
رگ غیرت ستاره ها خروشیدن گرفت. غربت مهتاب را بر نتافتند؛ ای شب! چگونه از خورشید، دم می زنی، در حالی که می دانی اگر سحر عزم سفر کند، تو اولین کسی هستی که باید بارت را جمع کنی و از این ولایت بروی؟!
¤¤¤
... و ابرهای فتنه همین که به کناری خزیدند، شب رفت، آفتاب چهره نمود؛ مهتاب و ستاره ها خندیدند.
اکبر شهیدی

نظرات 1 + ارسال نظر
صدر پنج‌شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1382 ساعت 09:54 ق.ظ http://khodkar.blogsky.com

سلام !
خاله جون اندر حکایتی که در بالا نوشتی آخرش اضافه میکردی که // آقایون برن بمیرن دیگه / / آخه خاله جون یه کمی انصاف داشته باش .
ولی خب مطالب خویب داری .
موفق باشی
صدر

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد