ما خودمان رفیق، می دانیم که جنگ بد است. می دانیم که گلوله ها از عاطفه بویی نبرده اند. می دانیم که زخم برداشتن و رفتن، آسان تر از ماندن و خون دل خوردن است. می دانیم که «زینب» جز زجر و زیبایی هیچ ندید. نه! کسی نمی خواهد به ملت ما بگوید ارمغان جنگ چیست. ما خود، «رقیه بودن» را تجربه کرده ایم. می دانیم که کربلا زمین سرهای از تن جداست. می دانیم که در عاشورا بر بزرگان دین مان چه گذشت. ما اما چیزهای دیگری نیز می دانیم. می دانیم که یک شهر اشغال شده، بی هزینه آزاد نمی شود. می دانیم که «خرمشهر»، خرم نمی شد مگر با ریختن خون «محمد جهان آرا»، «سید محمدتقی رضوی» و هزار و یک ستاره دیگر. باری! ما هم جنگ را می شناسیم، هم خوب می دانیم که «وزوایی» که بود. با «قجه ای» نیز انسی دیرینه داریم. تو گویی روزی نبوده است که ننشسته باشیم در سوگ ستاره ای. بیگانه نیستیم با حسرت کشیدن.
¤¤¤
تو که غریبه نیستی. اگر جنگ نبود ممکن نبود مرد را از نامرد جدا کرد. آن وقت شاید نه باقری، «باقری» می شد، نه باکری، «باکری». «برادران دستواره» نیز شاید هرگز ستاره نمی شدند. «ورامینی» هم همین طور. «موحد دانش» نیز. حالا قول بده کسی نفهمد آخر اگر «ابراهیم شعبانی» مسافر آسمان نمی شد، دخترش فاطمه سادات اینهمه اشک نمی ریخت در مراسم عقد کنانش. قربان کریمی خدا بروم؛ دل را نمی شود کاری کرد!
¤¤¤
اکبر شهیدی