<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[گلچین خاله نسرین]]></title>
		<link>http://nasrin161.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[زندگی و چهار همسر]]></title>
					<link>http://nasrin161.blogsky.com/1386/02/17/post-1817/</link>
					<description><![CDATA[<SPAN class=postbody><BR>
<P align=center><IMG alt="" hspace=0 src="http://www.tebyan.net/Image/Big/1383/05/7919371233152188486115148182351551232073.jpg" align=baseline border=0></P><BR>روزگازی شاهی بود که چهار همسر داشت. <BR>او عاشق همسر چهارمش بود و او را با گران ترین پوشاک می آراست <BR>و بهترین خوراک ها را به او می داد. <BR>او همسر سومش را خیلی دوست داشت و همواره او را به سایر ممالک همسایه نشان می داد. با این وجود می ترسید که روزی او را برای دیگری ترک کند. <BR>او همچنین عاشق همسر دومش بود. او امینش بود و همیشه با وی مهربان، با توجه و صبور بود. هرگاه شاه با مشکلی روبه رو می شد، می توانست به او اطمینان کند که در گذر دوران سختی به او کمک می کند. <BR>همسر اول شاه شریکی بسیار وفادار بود و در نگهداری از اموال و حفظ پادشاهی او سهم بزرگی داشت. بااین وجود، او همسر اولش را دوست نداشت و درحالیکه او عمیقاٌ عاشق وی بود، اعتنایی به او نمی کرد. <BR>یک روز شاه احساس کسالت کرد و فهمید که عمرش به سر آمده است. <BR>به یاد همسر آراسته اش افتاد و فکر کرد، "من حالا چهار همسر دارم ولی وقتی بمیرم، تنها خواهم بود." <BR><BR>پس از همسر چهارمش پرسید، "من تو را از همه بیشتر دوست داشته ام و با بهترین لباس ها را به تو هدیه داده ام و ازتو مراقبت بسیار کرده ام. حالا که وقت مرگم رسیده است، آیا مرا دنبال می کنی و با من همنشین خواهی بود؟" <BR>همسر چهارم گفت، "به هیچ وجه!" و بدون هیچ حرفی دور شد. <BR>این پاسخ قلب او را مانند تیغی تیز درید. <BR>شاه غمگین سپس از سومین همسرش سوال کرد، "من تمام زندگیم عاشق تو بوده ام. حالا که می میرم، آیا مرا دنبال می کنی و با من همنشین خواهی بود؟" <BR>سومین همسر پاسخ داد، "نه!" <BR>قلب شاه درهم شکست و به سردی گرایید. <BR>سپس ازدومین همسرش پرسید، "من همیشه برای کمک به تو روی آورده ام و تو همیشه مرا پشتیبانی کرده ای. وقتی من بمیرم، آیا مرا دنبال می کنی و همنشین من خواهی بود؟" <BR>دومین همسر پاسخ داد، "متاسفم، این بار نمی توانم به تو کمک کنم! بهترین کاری که می توانم برایت بکنم این است که تو را به گورت بفرستم." <BR>این پاسخ مانند آذرخشی بود و شاه را درمانده ساخت. <BR>سپس ندایی صدا کرد:"من با تو خواهم آمد و هرکجا بروی تو را دنبال خواهم کرد." <BR>شاه نگاهی به بالا انداخت و همسر اول خودش را دید. بسیار لاغر و نحیف شده بود و از کم غذایی رنج می برد. <BR>پادشاه با اندوه فراوان گفت، "وقتی که فرصتش را داشتم باید از تو بهتر مراقبت می کردم." <BR>در حقیقت همه ی ما در زندگی چهار همسر داریم: <BR>چهارمین همسرمان بدن ما است. هرچقدر برای پروراندن و آراستن آن تلاش کنیم تا خوب جلوه کند، وقتی بمیرم ما را ترک خواهد گفت. <BR>سومین همسر ما دارایی های ما است و مقام و ثروت. وقتی ما بمیریم به دیگران خواهد رسید. <BR>دومین همسر ما دوستانمان هستند. مهم نیست چقدر پشتیبان ما باشند. دورترین جایی که با ما می آیند تا سر قبر است! <BR>و نخستین همسر ما والدین ما هستند که غالباٌ در تلاش برای کسب ثروت، <BR>قدرت و لذات نفسانی از آن ها غافل می مانیم. <BR>بااین وجود، والدین تنها کسانی هستند که ما را دنبال و هدایت خواهند کرد، هرکجا که برویم. <BR>پس تا میتوانی به آن ها عشق بده. آن ها بیش از همه چیز به شما و عشق تو نیاز دارند. <BR>برای آنان وجود خودت بهترین هدیه است. <BR></SPAN>]]></description>
					<pubDate>Mon, 7 May 2007 08:25:48 GMT</pubDate>
					<comments>http://nasrin161.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1817</comments>
          <guid>http://nasrin161.blogsky.com/1386/02/17/post-1817/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[باغ مظفر]]></title>
					<link>http://nasrin161.blogsky.com/1385/10/20/post-1815/</link>
					<description><![CDATA[<P align=center><FONT size=3><FONT color=#003366><IMG alt="" hspace=0 src="http://www.alborznews.net/photo/Uploaded/991.jpg" align=baseline border=0></FONT></FONT></P>
<P align=right><FONT size=3><FONT color=#003366>زمن نگارم عزیزم خبر ندارد<BR>به حال زارم حبیبم نظر ندارد <BR>خبر ندارم من از دل خود<BR>دل من از من عزیزم خبر ندارد <BR>دل من از من عزیزم خبر ندارد<BR>کجا رود دل عزیز من ، آخ که دلبرش نیست<BR>کجا پرد مرغ حبیبم که پر ندارد <BR>کجا پرد مرغ حبیبم که پر ندارد <BR>بهار مضطر عزیز من آخ منال دیگر<BR>که آه و زاری اثر ندارد<BR>همه سیاهی عزیزم همه تباهی حبیب من آخ <BR>مگر شب ما عزیزم سحر ندارد عزیز من آخ<BR>مگر شب ما حبیبم سحر ندارد<BR>امان از این عشق عزیز من آخ فغان از این عشق <BR>که غیر خون جگر ندارد<BR>ز هر دو سر بر سرش بکوبند<BR>کسی که تیغ عزیزم دو سر ندارد حبیب من آخ<BR>کسی که تیغ عزیزم دو سر ندارد</FONT><BR></P></FONT>]]></description>
					<pubDate>Wed, 10 Jan 2007 19:21:09 GMT</pubDate>
					<comments>http://nasrin161.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1815</comments>
          <guid>http://nasrin161.blogsky.com/1385/10/20/post-1815/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[نکته های ماندگار]]></title>
					<link>http://nasrin161.blogsky.com/1385/10/20/post-1814/</link>
					<description><![CDATA[<BLOCKQUOTE dir=rtl style="MARGIN-LEFT: 0px">
<BLOCKQUOTE dir=rtl style="MARGIN-LEFT: 0px"><SPAN class=postbody>
<P align=center><IMG style="WIDTH: 496px; HEIGHT: 315px" height=463 alt="" hspace=0 src="http://www.its.caltech.edu/~ph76a/japantour/part2/snow.jpg" width=768 align=baseline border=0></P>
<P><FONT size=3><STRONG>بعد از خوب بودن ، خوبی کردن مهمه. </STRONG></FONT></P>
<P><BR><FONT size=3><STRONG>برای آدمهای عاشق زمستان ، بهار سفید است.</STRONG></FONT></SPAN><FONT size=3><STRONG> </STRONG></FONT></P>
<STYLE type=text/css>
<!--
td.attachrow		{ font: normal 11px Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif; color : #000000; border-color : #000000; }
td.attachheader     { font: normal 11px Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif; color : #000000; border-color : #000000; background-color: #D1D7DC; }
table.attachtable	{ font: normal 12px Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif; color : #000000; border-color : #000000;	border-collapse : collapse; }
-->
</STYLE>
<SPAN class=postbody>
<P><BR><SPAN class=postbody><SPAN class=postbody><FONT size=3><STRONG>فکرش « کار» نمی کرد ،چون خودش « سرکار» بود. </STRONG></FONT></SPAN></SPAN></P>
<P><SPAN class=postbody><SPAN class=postbody><FONT size=3><STRONG></STRONG></FONT></SPAN>&nbsp;</P></SPAN>
<P><SPAN class=postbody><FONT size=3><STRONG>در جشن انرژی هسته ای قراره به فقرا غذای غنی شده بدهند. </STRONG></FONT></SPAN></P><SPAN class=postbody>
<P><BR><BR><FONT size=3><STRONG>ساعت شماطه دارش را کوک کرد تا به موقع از خواب غفلت بیدار شود. </STRONG></FONT></P>
<P><FONT size=3><STRONG></STRONG></FONT>&nbsp;</P>
<P><FONT size=3><STRONG>برای سهامدار جزء حقی وجود ندارد تا ضایع شود. 
<STYLE type=text/css>
<!--
td.attachrow		{ font: normal 11px Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif; color : #000000; border-color : #000000; }
td.attachheader     { font: normal 11px Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif; color : #000000; border-color : #000000; background-color: #D1D7DC; }
table.attachtable	{ font: normal 12px Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif; color : #000000; border-color : #000000;	border-collapse : collapse; }
-->
</STYLE>
</STRONG></FONT><SPAN class=postbody><BR></SPAN><BR><BR><FONT size=3><STRONG>با نردبانی که خرید از دیوار حاشا بالا رفت. <BR></STRONG></FONT></P>
<P align=center><FONT size=3><STRONG><IMG alt="" hspace=0 src="http://media.farsnews.com/Media/8504/Images/jpg/A0201/A0201960.jpg" align=baseline border=0></P>
<P><BR></P></STRONG></FONT></SPAN><SPAN class=postbody></BLOCKQUOTE></BLOCKQUOTE></SPAN></SPAN>]]></description>
					<pubDate>Wed, 10 Jan 2007 08:46:38 GMT</pubDate>
					<comments>http://nasrin161.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1814</comments>
          <guid>http://nasrin161.blogsky.com/1385/10/20/post-1814/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
