
بى خبرى
عاقلان کز دل دیوانه ما بى خبرند جانب عشق ندارند که کوته نظرند پاى اندیشه گران سست بود در ره عشق خرم آنان که زجان در ره جانان گذرند شیوه مردمى آموز هنرپیشه ماست نه چو آنان که در اندیشه سیمند و زرند جان من بوى گل از گل طلبد همچو نسیم عاشقان بى خبر از خویش چنین دربدرند شوکت عشق دل افروز زخود بى خبریست
خود فروشان همه از بى خبرى بى خبرند چه نیازى دل من بر دل پر ناز تو داشت زندگى باختگان شیفته یکدیگرند اختران گرمى خورشید دل افروزى ماه ترجمان دل شوریده اهل هنرند خانه آراستنم نیست هوس همچو حباب زآنکه امواج بلا خیز مرا راهبرند چشم «پروانه» جان سوخته و دیده گل به تمناى سبک خیز نسیم سحرند |