........ با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی ........ یادم کن تا هستم ای امید زندگانی ........ تا به هر ترانه می کشد زبانه شور عاشقانه من ........ حال دل می گوید با زبان بی زبانی ........ هر لبخندت با من گوید دل مده به دست غم در این عالم ........ بنشین با عشق تا گل روید زین شب خزانی ........ ...

گلچین خاله نسرین
X
تبلیغات
رایتل

گلچین خاله نسرین
 
قالب وبلاگ

شال سبز

پیرزن به زحمت ویلچر سنگین را از پله ی جلوی حسینیه بالا برد , جمعیت , کمی عقب و جلو شد و توانست به سختی چرخ را در گوشه ای جا دهد. روز تاسوعا بود و جوش و خروش عزای حسینی شور و غوغایی برپا کرده بود. دستهای عزاداران بالا و پایین می رفت و بر سر و سینه ها فرود می آمد. صدای دسته های سینه زن و زنجیر زن که « یا ابوفاضل » می گفتند , با طبل عزا درهم آمیخته بود و منظره ای را پدید آورده بود که قلب هر بیننده ای را می فشرد و اشکش سرازیر می شد.
نهمین روز بود که برای گرفتن شفای دخترش به عزاخانه ی امام حسین علیه السلام می آمد. او از دار دنیا همین یک دختر را داشت که بیماریش از یک سردرد مختصر شروع شده و او را بر صندلی چرخدار نشانده بود.
پیرزن , ساک دستی اش را باز کرد و شال سبز رنگی را که یکی از همسایه ها از کربلا برایش سوغات آورده بود بیرون آورد. اشک هایش را با آن پاک کرد و دور گردن دخترش انداخت . اما او , انگار که در عالم دیگری بود , مستقیما به مقابل خیره شده بود. تنها قطره ی اشکی گه گاه از گوشه ی چشمش سرازیر میشد. پیرزن با گوشه ی شال , اشک های دخترش را پاک کرد و آن را از دور گردنش برداشت . روسری سیاهش را روی سرش مرتب کرد و به دخترش گفت : من همین اطراف می روم تا جایی برای نشستن پیدا کنم .
به زحمت راهی پیدا کرد و از پله ها پایین رفت . با خود گفت : « الهی به حق جای هرگز نرفته » بعد آهی کشید و گفت : « خدایا خودت خوب می دونی با مریضی و تن فلجش ساخته ام اما غصه خوردن و سکوتش رو نمی توانم تحمل کنم , خدایا به حق این عزای حسینی و به دل داغدار امام زمان (عج ) در این روزها , مرض دخترم را خودت شفا بده » .
بلند بلند گریه می کرد و با خودش نوحه می خواند. فضای این جا هم سنگین بود. دور تا دور سالن پارچه های سیاه عزا نصب کرده بودند و همه بر سرو سینه می زدند.
پیرزن گوشه ای نشست و به جمعیت نگاه کرد , حال عجیبی داشت . به ستون های وسط سالن چشم دوخته بود که روکش سبزی آن را پوشانده بود , هیچ پرچمی به آن وصل نشده بود , اما سبزی ستون , توجه او را به خود جلب کرده و به عالم دیگری برده بود. همیشه رنگ سبز برای پیرزن تقدسی خاص داشت و اثر روحانی در او ایجاد می کرد.همین طور اشک ریزان از لابه لای جمعیت به زحمت خود را جلو برد تا به ستون رسید. سرش را روی آن گذاشت و با خود زمزمه کرد , گاهی نام « ابوالفضل » و گاهی « یاحسین » و « یامهدی » از او به گوش می رسید. شال سبز را بیرون آورده بود و با دقت مخصوصی روی ستون می کشید و تا چندی هم چنان مشغول استغاثه و زاری بود. چشم هایش را باز کرد.به ناگاه صحرای بزرگی را جلو چشم خود دید. باد گرمی می وزید و لب های پیرزن از عطش و تشنگی به سوزش افتاد بود. از دور صدای همهمه ی غریبی به گوش می رسید که گویی با صدای طبل جنگ همراه بود. کمی جلوتر رفت , سایه ی نهر بزرگی را دید , لذت نوشیدن آب , تمام وجودش را در آن آفتاب سوزان دشت فرا گرفته بود.نزدیک نهر رسید , نشست و دستش را در آب برد.خنکی آب را با تمام وجود حس کرد. خواست آن را نزدیک دهان ببرد. ناگاه سواری دید از دور شتابان به این سو می آید.سوار با عجله پیاده شد. پیرزن صورت نورانی و قامت رشید او را در هاله ای از مه تماشا می کرد , مثل این که به خورشید نگاه می کند. سوار , مشک خود را پر از آب کرد و بعد کفی آب از رود برگرفت , بالا برد , اما به دهان نرسیده آن را برگرداند. به سرعت سوار شد و به تاخت رفت .
پیرزن هم چنان کنار نهر نشسته بود و رفتن او را تماشا می کرد که ناگهان صدای شیون و ولوله ی عجیبی او را از آن وادی غریب به حال خود باز گرداند.تا چندی مبهوت مانده بود و هیچ نمی فهمید که کجاست و چه می کند.عده ای که اطراف او نشسته بودند متوجه حالش شدند و به او کمک کردند تا از جا برخیزند. تمام تنش خیس عرق بود و بی امان می لرزید. نمی دانست کجا رفته و چه دیده بود. یک دفعه به یاد دخترش افتاد و گفت : « باید بروم . وای , چگونه او را رها کردم , نکند از روی چرخ افتاده باشد. »
همین طور که شال را به خود چسبانده بود , خود را از جمعیت بیرون کشید و به طبقه ی بالا رفت . دلش بد جوری شور دخترش را می زد و از این که او را رها کرده بود خود را ملامت می کرد جنب و جوش غریبی به چشم می خورد. عده ای برای دیدن جایی یا چیزی در حال رفت و آمد بودند. زنی زاری کنان از کنارش رد شد. رویایی که دیده بود و آوای طلل در نظرش مجسم شد. با خود گفت خدایا مرا کجا برده بودی من آن جا چه دیدم بعد سراسیمه گفت : « خانم ! » و گوشه ی چادر زن را گرفت و پرسید : « مادر جون اون جا چه خبره » زن همان طور که گریه می کرد جواب داد : « می گن حضرت ابوالفضل قربونش برم یه دختر فلج رو شفا داده » ناگهان پیرزن با شنیدن این حرف در جا خشک شد. دهانش باز مانده بود و نگاهش به زن که یا ابوالفضل گویان دور میشد ثابت ماند. دیگر به زحمت راه می رفت . در واقع خود را روی زمین می کشید و می رفت . چند بار نزدیک بود فشار جمعیت او را زمین بیندازد اما با فشردن شالی که در دست داشت مثل این که قدرت می گرفت و همان طور که جلو می گرفت می گفت : « یا سقای دشت کربلا! میدونستم که منو رد نمی کنی , من و همه ی خانواده ام یه عمر که نوکری شما را می کنیم , می دونستم بالاخره بی جواب نمی گذاری مارو. »
نمی دونست چگونه از بین جمعیت رد شد و چطور رسید. دخترش رادید صحیح و سالم نشسته بود. صحبت می کرد و اشک می ریخت . چشمش که به مادرش افتاد , بلند شد , جلو آمد و گفت : « مادر! شال سبزم کو »

[ پنج‌شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1382 ] [ 10:45 ق.ظ ] [ ۱۱۰ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 266584

تبادل لینک

خرید بک لینک