........ با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی ........ یادم کن تا هستم ای امید زندگانی ........ تا به هر ترانه می کشد زبانه شور عاشقانه من ........ حال دل می گوید با زبان بی زبانی ........ هر لبخندت با من گوید دل مده به دست غم در این عالم ........ بنشین با عشق تا گل روید زین شب خزانی ........ ...

گلچین خاله نسرین
X
تبلیغات
رایتل

گلچین خاله نسرین
 
قالب وبلاگ



زمین دوباره جنبید و سقفی از آسمان به زیر افتاد! سقف در لحظه آوار خویش بر روی خواب شیرین دخترک، می دانست در فروریزی اش، مشقهای نانوشته ای به ضرب عجول خشت و خاک، خط خواهند خورد و دفتری در حسابرسی روز شنبه، از اعتبار خواهد افتاد.
می دانست بر اوج رنگین و چرخان یک توپ، سنگینی خواهد کرد تا نفس در سینه دویدنهای شادمان کودکان حبس شود. و لذتی، میان انتظار و انجام معلق بماند.
می دانست به اندیشه های یک زن، برای چینش سفره یک روز تعطیل، پایان خواهد داد تا کسی دلواپس از طعم یک غذای به فراغت، نگاهش را از نگاه میهمانش، ندزدد. سقف می دانست میان لحظه افتادن و آوار، رؤیای گرده افشانی نخلها را، در بهاری که پیش رو بود، از باور طلایی یک مرد، خواهد شست و با خود تا سکوت بی پایان در هم ریختگی، خواهد کشاند. و راستی اگر زمین نمی جنبید؟

اگر زمین نمی جنبید و اگر سقف همچنان محکم و استوار، بر پایه ها و ستونها ایستاده بود، دخترک دفتر مشقهای آماده را، در کلاس، به یک محک نگاه دقیق معلمش می سپرد، و با بافه گیسوان سیاهش آنقدر بازی می کرد تا یک ستاره زرین کنار خط آخر، بنشیند.
و توپ، از ارتفاعی محدود، به زیر می افتاد و چند قدم آنطرف تر، به انتظاری کوتاه می ماند تا باز بر سر دستهایی تازه سال، بالا رود و بریزد و به شیشه شمعدانی ها که از ترس سرمای دی به گلخانه پناه برده بودند، تلنگر بزند.
اگر زمین نمی جنبید و سقف برپا بود، زن به یاد عطر و طعم یک ضیافت رنگین، در میان آشپزخانه می چرخید و صدای ظرفها را درمی آورد. زن به تجلی خیره کننده خود می اندیشید، و طره تور روی آینه ها را، می آراست.
و مرد، فارغ از شمارش اصله های نخل، خرمای تابستان را روزشماری می کرد و می دانست اگر بادهای مشرقی بوزند، پیشانی درختانش از خوشه های شیرین، آذین می بندند.

زمین اما جنبیده است و اینک از سقف، جز تلی از خشت و خاک، بر جای نیست! بولدزر می چرخد. بولدزر تمام شب، در سوز سرد کویر و در زیر نور لرزان فانوسها چرخیده است. آوار را شکافته است و چیز دندانگیری، به دندانه هایش نیست! از همه هستی یک خانه، تنها دستی و یک انگشتر، نیمی از یک صورت و یک بافه خونالود، بالا می آیند. و آنکه بر حسب اتفاق مانده است! همه بی نیازی خویش را، در زیر سقف فروریخته، جا نهاده است.
اینک اوست با تنی کوفته، ذهنی پریشان، و عالمی از دغدغه و نیاز که اگر ما نجنبیم، و اگر جنبش زمین بر ما پیشی گیرد، معلوم نیست بر حالش چه خواهد گذشت!
مریم صباغ زاده ایرانی

[ یکشنبه 7 دی‌ماه سال 1382 ] [ 07:29 ق.ظ ] [ ۱۱۰ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 266509

تبادل لینک

خرید بک لینک